|
مثل همیشه دیر رسیدیم |
کودکان انتظارم همه بزرگ شدند نوجوانان تردیدم همه جوان شدند مهربانی را هر روز شیر داده ام و از خود گذشتگی ها را نگه داری کرده ام شب ها تا صبح نگران امتحان سرگشتگی ها بوده ام و روزها تا شام سفره ی رنگین دلم را پیش روی چشمان شما پهن کرده ام تا شکوفایی شما خستگیِ سال ها سفر را از تنِ من به در کند چه کسی میداند من سال هاست که مادرانه زیسته ام... (الهام) [ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 23:39 ] [ الهام ]
[ ]
می روم ، اما نمیپرسم ز خویش ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم کاین دل دیوانه را معبود کیست او چو در من مرد نا گه هر چه بود در نگاهم حالتی دیگر گرفت گوییا شب با دو دست سرد خویش روح بی تاب مرا در بر گرفت آه ، آری ... این منم ، اما چه سود او که در من بود دیگر نیست، نیست می خروشم زیر لب دیوانه وار او که در من بود آخر کیست، کیست فروغ فرخزاد [ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 ] [ 22:41 ] [ الهام ]
[ ]
کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.
کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد. یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی که محکم باشی پای هر خداحافظی یاد میگیری که خیلی میارزی.
خورخه لوییس بورخس [ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 0:1 ] [ الهام ]
[ ]
مهتاب دیشب درخشان تر از همیشه ساز دلتنگی را در گوش من زمزمه می کرد... و امشب خاموشی ستارگان سکوت باد های بی قرار پنجره ی بسته ی اتاق پرده های کشیده شده تاریکی غریب آسمان و جام تهی مانده از شراب نبودنش را فریاد می زنند... سر درد امانم را بریده است... الهام [ دوشنبه 18 اردیبهشت1391 ] [ 1:17 ] [ الهام ]
[ ]
چه اندازه شیرین است همخوابگی ات در بستری از اوهامِ ناگسستنی. چه دلفریب است رویای هم زیستی با سرشت تو. داغی چشمانت سیاهی و سپیدی گیسوانت انبوهی از معجزات بشری. چه با شکوه است میهمانی قلب تو.... (الهام) [ سه شنبه 5 اردیبهشت1391 ] [ 16:11 ] [ الهام ]
[ ]
از دست دوست ، چه عسل و چه حنظل... آن که فرق داند ، عاشق عسل بوَد ؛ نه عاشق دوست... "عین القضات همدانی" [ یکشنبه 3 اردیبهشت1391 ] [ 14:59 ] [ الهام ]
[ ]
سـودایِ عشــق از زیرکـی جهان بهتر ارزد ، و دیوانگـیِ عشق بر همه عقل ها افزون آید. هرکه عشق ندارد مجنون و بی حاصل است. هر که عاشق نیست ، خودبین و پُرکین باشد و خودرای بُوَد. عاشــقی ، بــی خودی و بی راهـــی باشد. دریغا همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی، تا همه زنـــده و با درد بودندی... "تمهیدات - عین القضات همدانی" [ سه شنبه 29 فروردین1391 ] [ 10:54 ] [ الهام ]
[ ]
بهـــــــــــار آمده اما من هنــــــوز دلم بهار میخواهد. . . . بیـــــــــا [ پنجشنبه 3 فروردین1391 ] [ 21:54 ] [ الهام ]
[ ]
قرارمان فصل انگور شراب که شدم بیا تو جام بیاور و من جان . . . [ چهارشنبه 2 فروردین1391 ] [ 0:47 ] [ الهام ]
[ ]
دو قدم مانده به خندیدن برگ یک نفس مانده به ذوق گل سرخ چشم در چشم بهاری دیگر.... تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان یک سبد عاطفه دارم همه ارزانی تان! [ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 16:40 ] [ الهام ]
[ ]
"ویتنام" - "خانم اسمات چیه؟" - "نمیدونم." - "چند سالته؟ اهل کجایی؟" - نمیدونم." - "چرا اون پناهگاه رو درست کردی؟" - "نمیدونم." - "چند وقته که خودتو مخفی کردی؟" - "نمیدونم." - "چرا انگشت من رو گاز گرفتی؟" - "نمیدونم." - "نمیدونی که ما اذیتات نمیکنیم؟" - "نمیدونم." - "کدوم طرف هستی؟" - "نمیدونم." - "این جنگه، مجبوری انتخاب کنی." - "نمیدونم." - "دهکدهات هنوز وجود داره؟" - "نمیدونم." - "اونها بچههات هستن؟" - "آره." ویسواوا شیمبورسکا [ پنجشنبه 25 اسفند1390 ] [ 18:20 ] [ الهام ]
[ ]
رئیس: بیا شعرت رو بخون. اسمش چیه؟ [ دوشنبه 22 اسفند1390 ] [ 16:6 ] [ الهام ]
[ ]
سر می روم از خویش از گوشه گوشه فرو می ریزم و عطر تو رسوایم می كند (شمس لنگرودی) [ پنجشنبه 11 اسفند1390 ] [ 18:38 ] [ الهام ]
[ ]
ای
درخت آشنا
شاخه های خویش را ناگهان کجا جا گذاشتی؟ ... یا به قول خواهرم «فروغ» دستهای خویش را در کدام باغچه عاشقانه کاشتی؟ این قرارداد تا ابد میان ما برقرار باد: چشمهای من به جای دستهای تو من به دست تو آب می دهم تو به چشم من آبرو بده من به چشمهای بی قرار تو قول می دهم: ریشه های ما به آب شاخه های ما به آفتاب می رسد ما دوباره سبز می شویم! [ یکشنبه 7 اسفند1390 ] [ 13:34 ] [ الهام ]
[ ]
دارد بهار میشود گلفروشهای دورهگرد
بنفشه جار میزنند کدام پرستو
بذر تو را هدیه خواهد آورد؟ [ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 14:2 ] [ الهام ]
[ ]
پیچــیده ، عطـــر ِ تـــنت در تمام ِ جادّه ها ! اینگــونه است ، که تا همیشه........ مسـافـــرم ...! [ چهارشنبه 3 اسفند1390 ] [ 17:55 ] [ الهام ]
[ ]
باید تو را همیشه به دقت نگاه كرد یعنی نه سرسری، سر فرصت نگاه كرد خاتون! بگو كه حضرت خالق خودش تو را وقتی كه آفرید چه مدت نگاه كرد هر دو مخدرند كه بیچاره می كنند باید به چشم هات به ندرت نگاه كرد هر كس نظاره كرد تو را دلسپرده شد فرقی نمی كند به چه نیت نگاه كرد عارف اگر برای تقرب به ذات حق زاهد اگر برای ملامت نگاه كرد تو بی گمان مقدسی و كور می شود هر كس تو را به قصد خیانت نگاه كرد مسلم محبی [ سه شنبه 2 اسفند1390 ] [ 13:3 ] [ الهام ]
[ ]
[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 23:58 ] [ الهام ]
[ ]
نه هراسی نیست من هزاران بار تیرباران شده ام و هزاران بار دل زیبای مرا از دار آویخته اند سرگذشت دل من زندگی نامه ی انسان است که لبش دوخته اند زنده اش سوخته اند و به دارش زده اند راز سرسبزی حلاج این است ریشه در خون شستن باز از خون رُستن " هوشنگ ابتهاج "
[ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ 2:10 ] [ الهام ]
[ ]
نه زرد می شوم نه قرمز سبز می مانم تا بیایی.
[ یکشنبه 16 بهمن1390 ] [ 22:55 ] [ الهام ]
[ ]
نه نایستید درخت ها همه می گذرند آدم ها روز ها کوچه ها خاطرات. در این میان تنها شما منتظر مانده اید الهام
[ شنبه 8 بهمن1390 ] [ 22:16 ] [ الهام ]
[ ]
چگونه دست دلم را بگیرم ودر كنار دلتنگیهایم قدم بزنم! در این خیابان كه پر از چراغ و چشمك ماشینهاست نه آقایان: ... ...مسیر من با شما یكی نیست... از سرعت خود نكاهید...
[ یکشنبه 2 بهمن1390 ] [ 11:42 ] [ الهام ]
[ ]
نمیدانم چرا چشمانم گاهی بی اختیار خیس می شوند می گویند حساسیت فصلی است آری من به فصل فصل این دنیای بی تو حساسم...
[ چهارشنبه 21 دی1390 ] [ 23:31 ] [ الهام ]
[ ]
شانه هایت... مثل بالش مسافرخانه است سرهای زیادی را تكیه گاه بوده!
[ سه شنبه 20 دی1390 ] [ 18:32 ] [ الهام ]
[ ]
خشکیده ترین روزهای زندگی ام در هجوم باد و سرما آویزانِ درختِ روزگار است شاید فرو افتد لگد مال عابران کوچه ها شود شاید بهار بیاید دوباره سبز شود زمستان امسال بسیار سرد و سوزان است. الهام
[ چهارشنبه 14 دی1390 ] [ 13:13 ] [ الهام ]
[ ]
شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند... فرشته پری به شاعر داد و شاعر شعری به فرشته.... شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت.... فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه ی عشق گرفت... خدا گفت: دیگر تمام شد.... دیگر زندگی برای هر دویتان دشوار می شود... زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود، زمین برایش کوچک است...و فرشته ای که مزه ی عشق را بچشد، آسمان برایش کوچک...
[ چهارشنبه 7 دی1390 ] [ 13:56 ] [ الهام ]
[ ]
من زنی را میشناسم که هر روز در مطبخ غبار گرفته ی خانه اش غم میپزد مردی را میشناسم که شب هنگام ... شرمنده به منزل میرود و لباس خاکی افکارش را بر چوب رختی ارزوها اویزان میکند کودکی را میشناسم که هر صبح نگاهی به کفش های پاره اش می اندازد و خدا را شکر میکند که باران نبارید دخترک مو بافته ای را میشناسم که هر شب خواب عروسک های پشت ویترین را میبیند افکارم خسته از تمام حوادث سکوت میکند ...
[ جمعه 25 آذر1390 ] [ 0:44 ] [ الهام ]
[ ]
دخترای شهر ما نمیدونن که چه قدر زیبا هستند؛ سر راه جلوی پارک از تاکسی پیاده میشن؛خودشون رو سریع می رسونن به دستشویی زنونه و سریع کیف لوازم آرایششون رو بیرون میارن و شروع میکنن به آرایش کردن؛ صحنه ی خیلی جالبیه. یکی رژ لب میزنه و اون یکی ریمل. یکی موهاشو بالا میبنده و یکی داره ناخن میچسبونه. بعضی هاشون هم با چادر میان تو و وقتی رسیدند تو دستشویی آروم تاش میکنن میذارن توی کیفشون و مقنعه رو در میارن و به جاش شالی رو که از کیف بیرون آوردن میپوشن. یکی میگه: من خوب شدم؟ اون یکی میگه: این چشت با اون یکی فرق داره یه کم.دختری هم از تو دستشویی داد میزنه : کی سایه ی طوسی داره من اومدم بیرون ازش بگیرم. چند تایی هم گوشه ایستادن و دارن سیگار میکشن. مستخدم دستشویی هم هر از گاهی میاد تو دستشویی و میگه: ای ننه جان گناه داره این کارا رو نکنین. و پانصدششصدتومنی از دخترا جمع میکنه و دوباره به اتاقک کنار دستشویی میره میشینه. یکیشون که خیلی زیبا بود به دوستش میگفت: یعنی از من خوشش میاد؟ دوستش هم میگفت: یادت نره در مورد دوستش بهش بگی.... هر کدوم وقتی بیرون میان انگار عروسی هستند که از سالن آرایش بیرون اومدند؛ با این وجود هنوز هم شک دارند که مورد پسند واقع می شن یا نه. تا برسن به فرد مورد نظرشون هزار بار از همه میپرسن: ببخشید چشمای من پس نداده؟ یا اینکه: آرایش من خوبه؟ بیست بار هم آینه رو بیرون میارن تا خودشون رو ببینن که خدشه ای تو زیبایی شون وارد نشده باشه. خیلی وقته که مسیرم از اون پارک میگذره و هر بار تا موقع برگشت با خودم فکر میکنم. الهام
[ دوشنبه 21 آذر1390 ] [ 23:16 ] [ الهام ]
[ ]
مجنون
[ شنبه 19 آذر1390 ] [ 13:11 ] [ الهام ]
[ ]
میروم می روم می ر وم چیزی که عیان است هستی ِمن و دروازه های بسته و آنچه آشکار حقیقت تو و راه های پیچ در پیچ سال هاست چای و زندگی و قهوه و شکلات را تلخ می پسندم... الهام
[ پنجشنبه 17 آذر1390 ] [ 22:18 ] [ الهام ]
[ ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |